خرید بک لینک
zwj; عشق بود و جبهه بود و جنگ بود عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد مادری فرزند خود را هدیه کرد در شبی که اشکمان چون رود شد یک نفر از بین ما مفقود شد آنکه سر دارد به سامان می رسد آنکه جان دارد به ... برای خواندن ادامهٔ شعر به ادامه مطلب مراجعه کنید..باتشکّرآنکه جان دارد به جانان می رسد دیده ام ، دستی به سوی ماه رفت بی سر و جان تا لقاءالله رفت زندگیمان در مسیر تیر بود خاک جبهه ، خاک دامنگیر بود آنکه خود را مرد میدان فرض کرد آمد از این نقطه طی الارض کرد هر که گِرد شعله چون پروانه است پیکر صدپاره اش بر شانه است تن به خاک و بوی یاسش می رسد بوی باروت از لباسش می رسد دشمن افکنهای بی نام و نشان پوکه ی خونین شده تسبیحشان کار هرکس نیست این دیوانگی پیله وا میماند از پروانگی شاعر:افشین مقدم

برچسب: نویسنده: باربد خوشنام تاريخ: سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت: 18:24

اصلا بگذار ببینم تو نباشی چه اتفاقی می افتد مگر؟ صبح صبحانه ام را می خورم با خیال آسوده به سر کار می روم نهار که شد، یه دل سیر نهار می خورم شب که شد، شب؟ شب که بشود من بدونتو میميرم...

برچسب: نویسنده: باربد خوشنام تاريخ: سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت: 18:24

zwj;

خدایا

دلم مرهمی می خواهد

از جنس خودت..

نزدیک،

بی خطر،

بخشنده،

بی منت...

برچسب: نویسنده: باربد خوشنام تاريخ: سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت: 18:24

اي که مي پرسي نشان عشق چيست ؟ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست. عشق يعني مشکلي اسان کني دردي از در مانده اي درمان کني.... در ميان اين همه غوغا و شر عشق يعني کاهش رنج بشر.... عشق يعني گل به جاي خار باش پل به جاي اين همه ديوار باش... عشق يعني تشنه اي خود نيز اگر واگذاري اب را ، بر تشنه تر ... عشق يعني دشت گل کاري شده در کويري چشمه اي جاري شده... عشق يعني ترش را شيرين کني عشق يعني نيش را نوشين کني... هر کجا عشق ايد و ساکن شود هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود

برچسب: نویسنده: باربد خوشنام تاريخ: سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت: 18:24

افسانه گوی ناودان٬افسانه میگفت: -"...پا روی دل بگذار و بگذر بگذار و بگذر! سی سال از عمرت گذشته است٬ زنگار غم بر روی رخسارت نشسته است٬ خار ندامت در دل تنگت شکسته است خود را چنین آسان چرا کردی فراموش؟ تنهای تنها خاموش خاموش؟ دیگر نمی نالی بدان شیرین زبانی... دیگر... ادامه مطلبدیگر نمیگویی حدیث مهربانی دیگر نمیخوانی سرود جاودانی دست زمان٬نای تو بسته است روح تو خسته است تارت گسسته است! این دل که میلرزد میان سینه تو این دل که دریای وفا و مهربانی است این دل که جز با مهربانی آشنا نیست این دل٬دل تو٬دشمن توست زهرش٬شراب جام رگهای تن توست این مهربانی ها٬هلاکت میکند٬از دل حذر کن از دل حذر کن! از این محبت های بی حاصل حذر کن!... فریدون مشیری

برچسب: نویسنده: باربد خوشنام تاريخ: سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت: 18:24

بی تو ای روشنی چشم ترم، دلگیرم بی تو در حجم پر اندوه دلم ، زنجیرم می نویسم که تو هستی همه ی فریادم بی تو در نای سه تاری نت بی تاثیرم با تو چون پنجره ای رو به امیدم، اما بی تو چون ظلمت محضم، شب بی شبگیرم با تو من هستم و نسرین و شقایق هم هست بی تو چون خاطره ای مبهم و بی تصویرم بی حضورت چه بگویم،که ز عالم سیرم با تو اما به خدا، دل خوش از این تقدیرم

برچسب: نویسنده: باربد خوشنام تاريخ: سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت: 18:24

یک عده را باید نگه داشت نباید رها کرد به امانِ خدا تا ببینی قسمتت هستند یا نه! گاهی قسمت، دست گذاشته زیرِ چانه اش که ببیند آدم چه میکند، تا کجا پیش می رود... سر به سرِ آدم میگذارد دور میکند قایم میکند پشتش و میگوید : باد برد ...! تا ببیند چقدر دنبالش می روی چقدر پی اش را میگیری که داشته باشی اش که نگذاری بی هوا برود ... هر چیزی را نباید رها کرد به امیدِ قسمت ! خودِ قسمت هم گاهی امیدش به آدم هاست .. و زیرِ لب میگوید : چه بر سرِ بودنِ هم می آورید ... حواس پرتی ها و رها کردن هایمان را گردنِ قسمت نیندازیم ...!

برچسب: نویسنده: باربد خوشنام تاريخ: سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت: 18:24

همه چيزمان شرطى شده !

زنگ بزنى ، زنگ ميزند !

پيغام بدهى ، پيغام ميدهد !

دلت تنگ شود ، دلش تنگ ميشود !

فقط اين دوست داشتنِ لعنتى ست

كه شاملِ هيچ بند و تبصره اى نميشود !

كه اگر بفهمد دوستش دارى ،

بار و بنديلش را جمع ميكند و ميرود !

برچسب: نویسنده: باربد خوشنام تاريخ: سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت: 18:24

به گمانم نگهم دل به کسی بست که نیست و دلم غرق تمنای کسی هست که نیست همه شهر به دلدادگی ام می خندند که فلانی شده از چشم کسی مست، که نیست ... آری و تو گفتی که ره عشق تو سخت است، که نیست مدتی هست به دلسوزی خود مشغولم که دلم بند نفس های کسی هست که نیست... #فریدون_مشیری

برچسب: نویسنده: باربد خوشنام تاريخ: سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت: 18:24

از همه کس گُذر کنم از تو گذر نمی شود مشکل تو وفای من مشکل من جَفای تو کن نظری که تشنه ام بَهر وصال عشق تو من نکنم نظر به کس جز رُخ دلربای تو جان من و جهان من روی سپید تو شدست عاقبتم چنین شود مرگ من و بَقای تو از تو برآید از دلم هر نفس و تنفسم من نروم ز کوی تو تا که شوم فَنای تو... #مولانا

برچسب: نویسنده: باربد خوشنام تاريخ: سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت: 18:24

چه خوش روزی بُوَد روز جدایی اگر با وی نباشد بی وفایی اگرچه تلخ باشد فرقت یار در او شیرین بُوَد امّید دیدار خوش است اندوه تنهایی کشیدن اگر باشد امید باز دیدن . . نامه ویس به رامین :)

برچسب: نویسنده: باربد خوشنام تاريخ: سه شنبه 12 بهمن 1395 ساعت: 18:24

صفحه بندی